#پونه_(جلد_اول)_پارت_465

با اين حرف اون همه سراشونو بالا گرفتن و به من نگاه کردن.روي يکي از پله ها وايسادم و بدون اينکه حرف بزنم فقط نگاشون کردم.پدرم با دهان باز نگام کرد و گفت:

_ پونه...

پرسيدم:

_ داشتين در مورد من حرف ميزدين؟!

سيمين نگام نکرد.

آرمين سرشو با اخم انداخت پايين.رو به پدرم پرسيدم:

_ اين راسته که مامانم نمي خواد من پيشش باشم؟

با بغض گفتم و سيمين برگشت و بهم زل زد و جواب داد:

_آره راسته.

پدر با اخم نگاش کرد و گفت:

_ سيمين!

romangram.com | @romangram_com