#پونه_(جلد_اول)_پارت_464
آرمين با اخم نگاش کرد و گفت:
_ من؟تقصير من چيه؟
سيمين رفت سمتش و گفت:
_ تو به فرامرز گفتي پونه رو بياره اينجا پيش خودش بمونه.اگه تو نگفته بودي اون هيچ وقت به اين فکر نمي افتاد.
پدر که اين حرفو از سيمين شنيد يهو بلند شد گفت:
_ اصلا هم اينطور نيست.من قبل از اينکه آرمين بهم بگه خودم به اين فکر افتاده بودم.
سيمين يه لحظه ساکت شد اما بعد بازم به حرف اومد:
_ من اين چيزا حاليم نيست.نمي تونه اينجا بمونه.
آرمين دستي به موهاش کشيد و سرشو بالا گرفت و منو که داشتم پايين مي اومدم ديد:
_ ا...پونه...
romangram.com | @romangram_com