#پونه_(جلد_اول)_پارت_463
سيمين با صداي جيغ مانندي داد زد و دل منو خالي کرد.يعني چي؟مادرم منو نخواد؟اين حرفش چه معني داشت؟!
_ من به زور از پس بچه ي خودم بر ميام اون وقت تو مي خواي دختر يکي ديگه روواست بزرگ کنم...
_ مي فهمي چي ميگي؟پونه دختر منه.يکي ديگه کيه؟!
با قدماي لرزون از اتاق اومدم بيرون و به سمت پله ها رفتم.تموم وجودم مي لرزيد.صداي دعوا کردنشونو مي شنيدم و از ناراحتي داغ شده بودم.به بالاي پله ها که رسيدم ديدم سيمين داره توي سالن راه ميره و پدرم نشسته روي مبلي وصورتشو بين دستاش قايم کرده. آرمين و نگين هم جلوي آشپزخونه وايساده بودن و تماشا مي کردن.خبري از باران نبود و هيچ کس هم متوجه من نشد.
_ دختر من که نيست!
بابا جوابشو نداد و اون بالاي سرش وايساد و آمرانه گفت:
_بايد...بايد بفرستيش بره.
بابا بازم جوابشو نداد و آرمين به جاش گفت:
_ تو چرا حرف زور ميزني.پونه دختر فرامرزه و حق داره نگهش داره...
سيمين برگشت سمت آرمين و با لحن خيلي تندي خطاب بهش گفت:
_ تو يکي حرف نزن که هر چي مي کشم از دست توئه.
romangram.com | @romangram_com