#پونه_(جلد_اول)_پارت_458
يه ريز اشک ميريزم.اونقدر که صورتم کاملا خيس ميشه.جاي اون سيلي که به صورتم زده درد مي کنه:
_ واي خدا!
صداي مادرمو ميشنوم .فقط صداشو ميشنوم ولي تصويرشو نمي تونم ببينم.
_ خدا بکشه اون بي همه چيزو که توي احمقو گول زده.خدا الهي ذليلش کنه.
دلم از شنيدن نفرينش ميريزه و با ترس به طرفش ميرم و التماس مي کنم:
_ نه مامان...نه تو رو خدا نفرين نکن.تو رو خدا...
اما مادرم منو هل ميده:
_ برو کنار دختره ي بي چشم و رو.
با چشماي خيس نگاش مي کنم.هيچ وقت اينطوري نديده بودمش.هيچ وقت...
ميره سمت ديوار و دستشو به ديوار ميگيره:
romangram.com | @romangram_com