#پونه_(جلد_اول)_پارت_457
_ اونا که همه ازدواج کردن...تو...تو از کدومشون داري حرف ميزني؟
دستمو روي دستش ميذارم که آرومش کنم و با التماس ميگم:
_ مامان!
مي دونم اگه بفهمه مردي که دوستش دارم زن و بچه داره اون وقت دنيا روي سرش خراب ميشه.اما اون دستمو پس ميزنه و مي پرسه:
_ بگو کدومشونه؟
لبام مي لرزن و نمي دونم چطور ميشه که اسم آرمينو از زبون خودم ميشنوم و ميبينم که مادرم همونطور خيره نگام مي کنه.
_ اون...اون که زن داره!
تعجب مي کنم.اون از کجا مي دونه که آرمين زن داره؟!از کجا؟!يعني ممکنه بابا بهش گفته باشه؟شايد وقتي تلفني حرف ميزنن ازش شنيده باشه!مي خوام با تکون سر حرفشو تاييد کنم اما يهو برق از سرم مي پره و بعد سوزشي رو توي پوست صورتم حس مي کنم:
_ خاک توي سرت.
دستمو ميذارم روي صورتم.
_ تو...تو خجالت نمي کشي...با پررويي تموم جلوي من وايسادي و ميگي عاشق مردي شدي که زن داره؟ها؟!
romangram.com | @romangram_com