#پونه_(جلد_اول)_پارت_456


مادرم حرفش که تموم ميشه باز نگاه خصمانه اي به من ميندازه و مياد جلو و اين بار با صداي آهسته تري ميگه:

_ مي خواي آبروي منو ببري؟مي خواي آبروي من و اين پيرمرد و پيرزنو جلوي همه ببري؟

مي خواي کاري کني که بگن زنه نتونست دخترشو درست تربيت کنه؟

و بعد بدون اينکه بهم مهلت بده دوباره بازومو ميگيره و مي پرسه:

_ راستشو بگو اين پسره کيه؟کجا باهاش آشنا شدي؟

بازم گريه م ميگيره و با خودم فکر مي کنم حالا اگه بهش بگم چي ميشه؟فوق فوقش دو تا سيلي بزنه توي صورتم.فوق فوقش دو تا داد سرم بزنه که اين يکي به خاطر وجود باباجون و مادرجون اصلا امکان نداره.پس بذار اعتراف کنم.بذار بگم.آره بذار همه چيزو در مورد آرمين بهش بگم شايد اينجوري حداقل يه کم آروم شد:

_ پسر عمه ي باباست...

ميگم و سرمو ميندازم پايين.خشکش ميزنه.با چشماي گشاد شده و نگاه ناباور بهم زل ميزنه و با صداي خيلي ضعيفي مي پرسه:

_ چي؟!

جوابشو نميدم.


romangram.com | @romangram_com