#پونه_(جلد_اول)_پارت_455

چيکار مي تونم بکنم؟دلداريش بدم؟قضيه رو انکار کنم و بگم کيان دروغ مي گه؟اون قت نمي پرسه پس دليل واقعي به هم خوردن نامزديمون چي بوده؟نمي پرسه کيان با اون همه علاقه چطور حاضر شده دل از تو بکنه و بياد در موردت اين حرفا رو بزنه؟

مي چرخه طرفم و با چشمايي که از عصبانيت قرمز شدن و اخماي در هم و لبايي که مي لرزن ميگه:

_ آخ درد و بلاي کيان بخوره تو سر تو و اون پسره ي بي همه چيز که عاشقت شده. مگه کيان چي کم داره که اون طور باعث شدي دلش بشکنه؟دزده؟ولگرده؟معتاده؟ خلافي کرده؟گناهش چيه؟! ها؟

ازم بيشتر فاصله ميگيره و ادامه ميده:

_چشم سفيد بي آبرو! يه ذره فقط يه ذره لياقت پسر خاله ي به اون ماهي رو نداشتي که با همه ي بدي که در حقش کرده بودي بازم نگران تو بود و مي ترسيد نکنه کار دست خودت بدي.که مي ترسيد من به توي بي لياقت سخت بگيرم و خاطر نازکتر از گلتو برنجونم.

_ پوران!پوران!

صداي مادرجون همزمان ميشه با به صدا در اومدن در اتاق.

مامان يه لحظه به من نگاه مي کنه و جواب ميده:

_ بله مادرجون؟

_ تو و پونه دارين چيکار مي کنين اون تو؟

_ داريم با هم حرف ميزنيم.الان ميايم بيرون.

romangram.com | @romangram_com