#پونه_(جلد_اول)_پارت_454


بازم حرفشو نا تموم ميذاره.نفس عميقي مي کشه و دوباره ادامه ميده:

_فکر مي کردم تو تربيت يه دونه دخترم چيزي کم نذاشتم.ولي نه مثل اينکه اشتباه مي کردم.مثل اينکه هر قدر واسه تربيت تو تلاش کردم کم بوده.

بغضم از حرفاش ميشکنه و اشکام گونه هامو خيس ميکنن.لبمو گاز ميگيرم و سعي مي کنم جلوي گريه کردنمو با يه نفس عميق بگيرم اما نمي تونم:

_ اي خاک بر سر من با اين دختر بزرگ کردنم.

صداي لرزون و پر از دردشو ميشنوم و احساس بدي پيدا مي کنم .اونقدر شرمنده ش شدم که حرفي براي گفتن ندارم.

يهو موهامو ميگيره و چنگ ميزنه به شونه م و با حرص ميگه:

_ يالله بگو اون بي پدر و مادري که عاشقش شدي کيه؟حرف بزن.

گريه م ميگيره اون هيچ وقت اينطوري باهام برخورد نکرده بود.حتي يه بارم بهم اخم نکرده بود اما...

_ بايد مي دونستم تو هم يکي هستي لنگه ي بابات...

ولم مي کنه و اين جمله رو به زبون مياره.چشمامو باز مي کنم.سرمو بالا ميارم و از پشت پرده ي شفاف اشک نگاش مي کنم.دستشو گذاشته روي پيشونيش و سرشو بالا گرفته. حتما دوباره سر دردش شروع شده.مي خوام برم طرفش اما پاهام قدرت حرکت ندارن.


romangram.com | @romangram_com