#پونه_(جلد_اول)_پارت_453
_ نميشنوي دارم ازت مي پرسم اين که برات پيام فرستاده کيه ؟ها؟
سوالشو که مي پرسه همزمان پنجه هاشو توي گوشتم فرو مي بره و فشار ميده جوري که دردم ميگيره:
_ آي...
_ چه جوري باهاش آشنا شدي؟کجا ديديش؟
چشمامو از دردي که توي بازوم ميپيچه مي بندم.تکونم ميده:
_ نمي توني چيزي رو انکار کني چون کيان هه چيزو بهم گفته.اونقدر به خاطر تو بهش فشار اومده بود که به من پناه آورد و همه چيزو برام تعريف کرد.
بغض دارم و حرف نميزنم.چه طور مي تونم چيزي بگم؟اصلا چي بگم؟تمام اون چيزي که ميگه حقيقت داره.من دل به آرمين بستم .آرميني که مريضه.زن داره و يه بچه و برادر زنيه که زندگي مادرم به خاطرش از هم پاشيد.
ولي گفتنش برام سخته.خيلي سخت.من نمي تونم بگم.اگه مادرم بفهمه ديوونه ميشه.
_ هه خدا!منو بگو که چه فکرايي با خودم مي کردم!
مکث مي کنه و بعد با صداي بغض آلودي ميگه:
_ دستت درد نکنه.خوب جواب زحمتاي منو دادي.
romangram.com | @romangram_com