#پونه_(جلد_اول)_پارت_452


_ بيا تو اتاق باهات کار دارم.

با تعجب نگاش ميکنم.قيافه ش خيلي جدي نشون ميده.ميرم دنبالش که ميگه:

_ درو ببند.

درو پشت سرم مي بندم.

براي مدتي پشت بهم مي ايسته و وقتي بر مي گرده ميبينم بدجوري اخم کرده جوري که دلم ميريزه.

_ راستشو بگو پونه!اين پسره که برات پيام ميفرسته کيه؟

خشکم ميزنه و دهنم باز مي مونه.قضيه رو فهميده...قضيه ي آرمينو...ولي از کجا؟!يعني کيان بهش گفته؟!حتما...نفس توي سينه م حبس ميشه و بالا نمياد.حالا چيکار کنم؟چي بهش بگم؟

مادرم مياد سمتم و بازومو توي چنگ ميگيره و با صداي خفه اي ميگه:

_ با توام.

صداشو ميشنوم اما عکس العملي از خودم نشون نميدم. يعني بايد بازم در اين مورد سکوت کنم و هيچي نگم؟!همونطور که در برابر کيان سکوت کردم؟


romangram.com | @romangram_com