#پونه_(جلد_اول)_پارت_451
(2)
با خستگي دنبال باباجون قدم توي حياط ميذارم.روزي که گذشته بود برام خسته کننده ترين روز بود.هم به خاطر عکس العمل خانواده م و هم به خاطر اينکه اون روز براي اينکه فکرمو مشغول کنم و به هيچ چيز ديگه اي فکر نکنم تو مغازه ي باباجون به شدتکار کردم..جنساي تازه رو توي قفسه ها چيدم و به مشتريا رسيدم.کف مغازه رو تميز کردم.
_ بسم الله الرحمن الرحيم.
باباجون که شير آبو باز کرده به صورتش آب ميزنه و من کيفمو از روي شونه م بر مي دارم و ميرم تو:
_ سلام ما اومديم.
_ عليک سلام.
مادرجون اولين نفريه که توي راهرو جواب سلاممو ميده و من در حاليکه کيفمو از روي زمين بلند ميکنم مي پرسم:
_ مامان کجاست؟
_ اينجام.
صداشو که ميشنوم بر مي گردم سمتش.توي قاب در اتاق بزرگه وايساده.بهش سلام مي کنم.
فقط سري تکون ميده و ميگه:
romangram.com | @romangram_com