#پونه_(جلد_اول)_پارت_450


_ چرا؟!

جواب ميدم:

_ نمي تونم بهت بگم.

الان مي خوام برم مغازه ي پدربزرگم.شب مفصل برات پيام ميدم.

اينو که مي نويسم و ميفرستم سريع گوشي رو توي کيفم ميذارم و پا ميشم.اين بهترين فکريه که به ذهنم رسيده.آره.ميرم پيش باباجون.اون تنها کسيه که سوال و جوابم نمي کنه. سريع لباس مي پوشم و آماده بيرون رفتن ميشم.اما وقتي از اتاق ميام بيرون با مادرم رو به رو ميشم که با ديدن من سريع مي پرسه:

_ کجا؟

جواب ميدم:

_ دارم ميرم پيش باباجون.

_ بازم نري شب تاريک برگردي.

در جواب اين حرفش چشمي مي گم و سريع از خونه ميزنم بيرون و شروع مي کنم به تند تند راه رفتن.دلم نمي خواد به چيزي فکر کنم.فقط راه ميرم.اما براي يه لحظه حس ميکنم يه نفر پشت سرمه.ولي وقتي بر مي گردم کسي رو نميبينم .به ديوار پشت سرم نگاه مي کنم و به سايه اي که روي زمينه نگاه اما وقتي درختي رو که کنار ديواره ميبينم با خودم فکر مي کنم حتما سايه ي درخته.بعد به راهم ادامه ميدم و وقتي به مغازه ي باباجون ميرسم ميرم تو.


romangram.com | @romangram_com