#پونه_(جلد_اول)_پارت_459
_ اون گفت تو رو دوست داره و توي احمق بي فکر هم باورت شد و عاشقش شدي؟!آخه چرا؟!
ميشينه کنار ديوار و پيشونيشو به کف دستش تکيه ميده.
ديگه هيچي نميگه.هيچي ومنم آروم ميرم يه گوشه ي ديگه ي اتاق.ديگه نمي تونم سر پا وايسم و خودمو سر ميدم پايين و ميشينم.با اينکه هوا گرمه حس مي کنم سردمه و جمع ميشم توي خودم و بازوهامو بغل مي کنم و توي دلم ميگم چقدر فضاي اين اتاق سرده؟چطور...چطور هوا يهو اين همه سرد شد؟!براي چي من دارم مي لرزم.چرا دندونام دارن به هم مي خورن؟!الان که تابستونه؟!
دستمو آروم به صورتم مي کشم.به جايي که سيلي خورده. بعد سرمو تکيه ميدم به ديوار.خدايا!حالا چي ميشه؟حالا که مادرم همه چيزو فهميده چي ميشه؟ مي خواد چيکار کنه؟نمي دونم...نمي دونم چه تصميمي ميگيره.نکنه...نکنه مجبورم کنه با کيان ازدواج کنم؟با کيان؟!نه...نه اين امکان نداره.چون خود کيان منو نمي خواد و به قول خودش حاضر نيست با زني که مرد ديگه اي رو دوست داره ازدواج کنه.نه اين امکان نداره.
اما پس چه اتفاقي ميفته؟فقط...فقط خدا رحم کنه...آخ خدا چقدر همه چيز تا چند وقت پيش خوب بود!کاش زمان به عقب بر مي گشت.کاش هيچ وقت نامه هاي آرمينو نمي خوندم.يا اصلا به کيان جواب مثبت نمي دادم.
چند دقيقه اي همونطور ميگذره و ميبينم مادرم آروم بلند ميشه.با بلند شدن اون من سرمو بالا ميگيرم. مياد سمتم
و وقتي بالاي سرم ميرسه با لحن آمرانه اي ميگه:
_ پا شو.
دستمو به ديوار تکيه ميدم و بلند ميشم.با همون اخماي درهمش نگام مي کنه و خيلي آهسته ميگه:
_ هيچ کس...هيچ کس نبايد از اين قضيه با خبر بشه.
نه پدر جون...نه مادرجون و نه خونواده ي خاله ت.
romangram.com | @romangram_com