#پونه_(جلد_اول)_پارت_439

نديدي؟!نگاه عصبانيشو نديدي؟و باز مي پرسم يعنيتو نگاهش نفرت داشت؟!و باز کلافه و گيج جواب ميدم:

نمي دونم...نمي دونم...

راه ميرم و بي هدف توي کوچه ها قدم ميزنم و بالاخره وقتي به خونه ميرسم که هوا تاريک شده.کليد ندارم و مجبور ميشم در بزنم و همزمان با در زدنم صداي پاهايي رو از حياط ميشنوم که انگار خيلي عجله دارن و در که باز ميشه مادرم توي قابش ظاهر ميشه.با خستگي سلام مي کنم که مهلت نميده و مي پرسه:

_ هيچ معلوم هست کجايي؟!مي دوني ساعت چنده؟!

بدون اينکه جوابشو بدم از کنارش رد ميشم و ميرم توي خونه.

_ سرتو انداختي پايين کجا ميري؟!

کلافه و بي حوصله جواب ميدم:

_ خسته م.مي خوام برم استراحت کنم.

ميرم سمت در راهرو که باباجون توي چارچوبش وايساده:

_ وايسا ببينم!

صداي مادرمو ميشنوم و همزمان بازوم به عقب کشيده ميشه.به ناچار بر مي گردم طرفش که مي پرسه:

romangram.com | @romangram_com