#پونه_(جلد_اول)_پارت_438
_ به اين نتيجه رسيدم که نمي تونم با دختري که دل به يکي ديگه بسته و حتي باهاش ارتباط تلفني داره زندگي کنم. زني رو که دلش جاي ديگه اي باشه و غير از من به يه نفر ديگه فکر کنه نمي خوام.هر چند دوستش داشته باشم و...
حرفشو نيمه تموم ميذاره.مي خوام آه بکشم اما مي ترسم.مي ترسم از اينکه صداي آهمو بشنوه و بازم صدامو توي گلوم خفه مي کنم.
_ پس بايد اين نامزدي رو به هم بزنيم و به خانواده هامون بگيم به هم زديم.اگر هم پرسيدن چرا ميگيم توي هيچي به توافق نرسيديم.
حرفاشو با يه لحن گرفته و خش دار ميزنه و بازم دردو توي صداش حس ميکنم و اشکام بيشتر صورتمو خيس مي کنن.چرا؟!چرا باهاش اين کارو کردم؟چرا دلشو شکستم؟!
_ حالا مي توني بري.
ميگه اما من همونطور سرجام ميخکوب شدم.نمي تونم تکون بخورم.به خودم ميگم توي اين چند روز چقدر عوض شده! ديگه اون کيان دوست داشتني که جلوي من لبخند از لبش دور نميشد نيست.اصلا يکي ديگه شده.مي چرخه طرفم.چشماش که به چشماي پر از اشکم ميفته اخماش ميره توي هم و با صداي خفه اي ميگه:
_ نشنيدي چي گفتم؟!مي توني بري.
انگشتري رو که توانگشتمه لمس ميکنم و از خودم مي پرسم يعني بايد بهش برش گردونم؟
و جواب ميدم آره ديگه!حالا که داره همه چيزو به هم ميزنه.حالا که با زبون خودش ميگه منو نمي خواد پس ديگه اين انگشتر به چه دردم مي خوره؟!
انگشترو از انگشتم در ميارم.ميذارمش روي صندلي عقب ماشين.کيفمو بر ميدارم .پياده ميشم و درو پشت سرم ميبندم و بالاخره آه مي کشم و همزمان صداي آه کشيدن کيانو ميشنوم و دلم ميگيره.بعد با قدماي آهسته از کوچه ميزنم بيرون.در حاليکه راه ميرم حرفاي کيان مدام توي سرم مي چرخن و از خودم مي پرسم يعني اون ازم متنفره؟!يعني نگاهش بهم عوض شده؟!و خودم جواب خودمو ميدم:
romangram.com | @romangram_com