#پونه_(جلد_اول)_پارت_437
خودمو کمي عقب مي کشم و با ترس و بغض نگاش ميکنم و توي دلم جوابشو ميدم:
_ نه کيان نه به خدا اينطور نيست.واسه من پول همه چيز نيست.شغل مهم نيست.فقط بدبختيم اينه که دردي گرفتم به اسم عشق که درمون هم نداره.تو لياقت داري.منم که لياقت تو رو ندارم.به خدا راست ميگم باور کن.
با دقت نگام مي کنه و پوزخندي ميزنه :
_ پس چرا لال شدي؟
و بر مي گرده و دوباره به رو به رو نگاه مي کنه:
_ من احمقو بگو چه فکرايي با خودم کرده بودم و چه نقشه هايي کشيده بودم.چه خيالا و روياهايي به هم بافته بودم!
صداش درد داره و پر از بغضه.اينو کاملا احساس مي کنم.
بغضم سنگينتر ميشه.سرمو ميندازم پايين.تا حالا کيان اينطوري باهام حرف نزده بود.حتي يه اخم کوچيک هم نکرده بود اما حالا...
بازم سکوت فضاي ماشينو پر مي کنه و توي اين فاصله بغض من ميشکنه و اشکام پرده اي ميشن و جلوي ديدمو ميگيرن.دلم از اينکه کيان مهربون و آروم و دوست داشتني اينطور باهام برخورد کرده ميسوزه.
_ مي دوني من توي اين چند روز خيلي فکر کردم و الانم که با تو حرف زدم و سکوتتو ديدم به يه نتيجه اي رسيدم.
لبامو به هم فشار ميدم تا صدايي از گلوم بيرون نياد.
romangram.com | @romangram_com