#پونه_(جلد_اول)_پارت_435

بدون اينکه نگاش کنم ميرم و عقب ميشينم و درو مي بندم.

بعد براي چند دقيقه هر دو سکوت مي کنيم.اون به رو به رو نگاه مي کنه و من از پشت شيشه به بيرون زل ميزنم.به خونه اي که جلوش پيچک کاشتن و دور پيچکاش تور گذاشتن.کيان هم به رو به رو نگاه مي کنه.منتظرم چيزي بگه اما انگار نمي خواد حرفي بزنه که ساکته.ولي وقتي صداي زنگ گوشيم بلند ميشه و بهش اعتنايي نمي کنم بالاخره به حرف مياد:

_ نمي خواي جوابشو بدي؟

لحنش طعنه آميز و پر از تمسخره.بدون اينکه نگاش کنم سکوت مي کنم و بازم زل ميزنم به پيچک جلوي خونه و از خودم مي پرسم گلاش چه رنگي بودن؟

_ نمي خواي بگي اين شازده کيه؟

مي خوام حرفي بزنم اما منصرف ميشم.

_ اصلا باورم نميشه که تو يه چنين چيزي از آب در اومده باشي!يه خائن...

از شنيدن کلمه ي خائن دلم زير و رو ميشه و حس خيلي بدي پيدا مي کنم.مي خوام جوابشو بدم اما حرفي ندارم که براي دفاع از خودم بزنم.اينو هم مي دونم که اگه چيزي بگم بيشتر عصباني ميشه.

_ هميشه فکر مي کردم تو با همه ي دخترا فرق داري.فکر مي کردم چون از بچگي با هم بزرگ شديم خيلي خوب ميشناسمت.ولي حالا فهميدم اشتباه کردم.

بازم سکوت مي کنم و و توي دلم خطاب بهش مي گم:

_ آره اشتباه مي کردي.من اوني نبودم که تو فکر مي کردي.و بابت اين ازت معذرت مي خوام.

romangram.com | @romangram_com