#پونه_(جلد_اول)_پارت_434
_ بريم پونه جون.
سرمو تکون ميدم و مي خوام همراهش برم اما کيان با همون لحن جدي ميگه:
_ تو برو.من مي خوام با پونه حرف بزنم.
با شنيدن حرفش پاهام به زمين مي چسبن و قلبم شروع مي کنه به کوبيدن توي سينه م. کتايون نگاهي بهم ميندازه و دستمو ول مي کنه:
_ خيله خب.
اينم از پونه.ديگه امري ندارين؟
_ نه.برو.
دختر خاله با چهره اي گرفته و دلخور خريدارو از من ميگيره و ميره سمت خونه.اما من همون طور وايسادم و رفتنشو تماشا مي کنم.دلم براش ميسوزه که اون همه خريدو بايد خودش تنهايي ببره.
_ بيا سوار شو.
لحن کيان جديه.متفاوت تر از هميشه.اون هيچ وقت اينطوريو با اين لحن با من حرف نزده بود.
romangram.com | @romangram_com