#پونه_(جلد_اول)_پارت_433
خودشم خنده ش ميگيره و سر کوچه شون شنيدن صداي آشناي يه ماشين باعث ميشه هر دو تا مون برگرديم.مي دونيم اين صداي قارقارکه و وقتي بر مي گرديم من چشمم به کيان ميفته و کتايون که اونو ميبينه در حاليکه با يه دستش دست منو گرفته و با دست ديگه ش کيسه هاي خريدو ميره سمتش:
_ کارتون تموم شد آقا کيان؟!
کيان خيلي جدي ازش مي پرسه:
_ تو چي ؟خريدت تموم شد؟
کتايون جواب ميده:
_ آره تموم شد.
کيان خطاب بهش ميگه:
_ پس برو خونه.
کتايون با تعجب ميگه:
_ خب همين کارو داشتم مي کردم ديگه!
و رو به من ميگه:
romangram.com | @romangram_com