#پونه_(جلد_اول)_پارت_432


_ ولش کن.بيا خودمون دو تايي ميريم.

کتايون که رفتن ماشينو تماشا مي کنه ميگه:

_ ولي...

به زحمت لبخندي به روش ميزنم و ميگم:

_ اشکالي نداره بعدا با هم آشتي مي کنيم.بيا.

دستشو مي کشم که باهام همقدم بشه و براي اينکه از اون حالت درش بيارم شروع ميکنم به شوخي کردن و حرفاي با مزه زدن و بالاخره کاري مي کنم که سکوتو بشکنه و اونم حرف بزنه.با هم ميريم خريد مي کنيم و من براي کتايون بستني ميگيرم و مهمونش مي کنم و اون براي من شارژ ميگيره و يه گيره سر و يه شال آبي رنگ همرنگ هموني که براي خودش ميگيره مي خره.

ديگه کاملا رفتار کيانو فراموش کرده و مثل هميشه شده. پسرايي رو که سوار موتور يا ماشينن يا از کنارمون رد ميشن مسخره مي کنه و باعث خنده ي من ميشه و گاهي براي بچه هاي کوچولويي که پدرا و مادراشون دستشونو گرفتن شکلکاي بامزه در مياره.با فروشنده هاي زن گرم ميگيره و باهاشون شوخي مي کنه و منو به بوتيک دوستش ميبره و بالاخره خريدمون تموم ميشه و دست توي دست هم بر مي گرديم سمت خونه.

_ جون من پسره رو ديدي؟يه تي شرت تنگ تنگ تنگ پوشيده بود با يه شلوار اين هوا.

کتي دستاشو از هم باز مي کنه و من خنده م ميگيره:

_ کتي!


romangram.com | @romangram_com