#پونه_(جلد_اول)_پارت_429

اما اون دستمو ول نمي کنه و همين که از مغازه ميزنيم بيرون من کيانو ميبينم که کنار ماشين وايساده و منتظر کتايونه.اما همين که سرشو مي چرخونه و منو همراه خواهرش ميبينه يه لحظه بهت زده نگام مي کنه و بعد که به خودش مياد لباشو از هم باز مي کنه انگار که بخواد چيزي بگه اما سکوت مي کنه و کتايون با ذوق ميگه:

_ کيان شديم دو نفر.امروز بايد به هر دومون سرويس بدي.

من بازوي کتايونو ميگيرم و کمي فشارش ميدم و آهسته ميگم:

_ کتي!

اما اون به حرفم گوش نميده و در حاليکه دستمو مي کشه ميگه:

_ بريم سوار ماشين بشيم .بيا پونه.

اما من مي ايستم و ميگم:

_ کتي! من بايد برم.

با تعجب مي پرسه:

_ کجا؟!

جواب ميدم:

romangram.com | @romangram_com