#پونه_(جلد_اول)_پارت_430


_ خب...خب...بايد برم خونه...

_ خونه چيه؟من امروز مي خوام با تو برم خريد اين حرفا هم حاليم نميشه.

با همون لحن آروم ميگم:

_ ولي من...

اما کتايون نميذاره حرف بزنم و رو به کيان ميگه:

_ د...کيان تو يه چيزي بهش بگو!

کيان سکوت مي کنه و حرفي نميزنه.کتايون با حرص به هر دومون نگاه مي کنه و مي پرسه:

_ پس چرا هيچي نميگي؟اصلا...معلوم هست شما دو تا چتونه؟

ميبينم که رنگ کيان مي پره و صورتشو بر مي گردونه.مي فهمم هنوز هيچي به خونواده ش نگفته و فکر مي کنم بايد کاري انجام بدم و چيزي بگم و اونو از اين تنگنا در بيارم. واسه همينم شونه ي کتايونو ميگيرم واونو مي چرخونم طرف خودم و با يه خنده ي مصنوعي ميگم:

_ راستش کتي جون من و کيان يه خرده با هم حرفمون شده واسه همين با هم قهر کرديم.يعني..يعني اون قهر کرده.


romangram.com | @romangram_com