#پونه_(جلد_اول)_پارت_422
باباجون ميشينه روي چهار پايه و بهم ميگه:
_ برو بشين روي اون صندلي.
صندلي قرمز رنگ پلاستيکي رو مي کشم جلو . ميشينم روش و کيفمو ميذارم روي پاهام:
_ شما چرا روي صندلي نميشينين؟
پا ميشه و از بين پفکا يکي رو بر ميداره و ميده دستم:
_ اين چهار پايه رو بيشتر دوست دارم.
پفکو باز مي کنم و صداي زنگ پيام گوشيم بلند ميشه.دستمو توي جيبم فرو ميبرم و گوشي رو ميارم بيرون و نگاش ميکنم.بازم آرمينه و يه پيام ديگه:
_ نمي دونم چرا دلم به اين دوري نمي تونه راضي بشه.نمي توني يه بهونه پيدا کني بياي اينجا که بتونم ببينمت؟
از خوندن پيامش بهم احساس دلتنگي دست ميده و به خودم ميگم کاش ميشد اما براش مي نويسم:
_ نه.نمي تونم.هيچ بهونه اي براي اومدن ندارم.الانم دستم بنده و نمي تونم جوابتو بدم.بعدا برات پيام ميفرستم.
romangram.com | @romangram_com