#پونه_(جلد_اول)_پارت_421
_ خب ديگه با اجازه تون حاجي.خداحافظ.
باباجون در جوابش ميگه:
_ به سلامت پسرم سلام برسون.
و بعد از رفتن پسر من با لبخند بهش نگاه مي کنم و ميگم:
_ حاجي!
مي خنده و جواب ميده:
_آشناست.عادت داره منو حاجي صدا کنه.
و بعد ادامه ميده:
_ چه عجب شما از خونه اومدي بيرون!
کيفمو بر مي دارم که بشينه روي چهار پايه و سعي ميکنم لبخند بزنم:
_ حوصله م سر رفته بود گفتم بيام اينجا.
romangram.com | @romangram_com