#پونه_(جلد_اول)_پارت_423
پيامو ميفرستم و گوشيمو ميذارم توي جيبم و متوجه نگاه لبخند و سر تکون دادن بابا جون ميشم و خودمو ميزنم به بي خيالي و با پفکي که دستمه مشغول ميشم.باباجون يا اللهي ميگه و بلند ميشه و ميره سمت در مغازه.ازش مي پرسم:
_ کجا باباجون؟!
_ حالا که تو اينجايي يه سر ميرم پيش آقاي مرادي.مشتري اومد راش بنداز.
_ چشم باباجون.
اون ميره و من که توي مغازه تنها موندم در حاليکه پفکو مي خورم اطرافمو نگاه مي کنم و براي اينکه خودمو سرگرم کنم بلند ميشم و قفسه ها رو مرتب مي کنم.
و چند تا مشتري رو که ميان راه ميندازم.
و اينجوري کمي از فکر کيان و آرمين ميام بيرون و حالم بهتر ميشه اما چند دقيقه که ميگذره وقتي خم ميشم که يه سکه رو از روي زمين بردارم صداي آشنايي آرامش و سکوتمو به هم ميزنه:
_ سلام باباجوني!
صداي کتايونو که ميشنوم بازم ياد کيان و اون روز ميفتم و دستم ميلرزه. يه لحظه همونطور خم شده باقي مي مونم.اما خيلي به اون صورت باقي نمي مونم و خيلي آروم کمرمو راست ميکنم .
_ پونه!
سرمو به سمت صداش مي چرخونم و با ديدن کيان که پشت سرش وارد شده خشکم ميزنه. کتايون مياد سمتم و با صداي جيغ جيغيش سلام مي کنه:
romangram.com | @romangram_com