#پونه_(جلد_اول)_پارت_416
صداي به هم کوبيده شدن درو ميشنوم و صداي يا الله خيره ي مادرجونو از توي حياط.رفت...کيان رفت...اينو توي دلم ميگم و يهو بي حال روي زمين رها ميشم.حالا...حالا چيکار کنم؟به مادرم چي بگم؟!به مادرجون و باباجون و خاله...صورتم خيس شده.خيس خيس.مي دونم...مي دونم همين الانه که مادرم و مادرجون سر برسن و سوال پيچم کنن...مي دونم نبايد منو با اين وضع آشفته ببينن.پس بايد ...بايد بلند شم.بايد خودمو به اتاقم برسونم.گوشيمو ميگيرم توي دستم.بلند ميشم و گيج دور و برمو نگاه ميکنم.اتاقم کجاست؟! اونقدر اشک ريختم که جايي رو نميبينم و نمي دونم کدوم وري بايد برم.
مادرجون از توي حياط صدام ميزنه:
_ پونه!پونه مادر!
جوابشو نميدم.براي مدت کوتاهي همونطور دور خودم مي چرخم و بالاخره ميرم سمت اتاقم.با حالي نزار و خراب ميرم توي اتاقم و درو ميبندم .اونقدر از چشمام اشک اومده که سرم درد گرفته.نفسم به زحمت بالا مياد.همه ش قيافه ي کيان جلوي چشمام مياد.گونه هاي سرخ شده از فرط عصبانيتش...حال آشفته ش و نفس کشيدناي تند و عصبيش...نمي دونم...نمي دونم مي خواد چيکار کنه؟اگه...اگه به خاله اينا بگه...اگه مامانم بفهمه! واي خدا! چي ميشه؟!ون وقت چطور توي روشون نگاه کنم؟اونا...اونا به چه چشمي به من نگاه مي کنن؟!بي حال لب پنجره ميشينم و زل ميزنم يه گوشه.چيکار کنم؟!چي بگم؟!تا حالا کيانو اونجوري نديده بودم!جز همون روزي که با يه پسره به خاطر کتايون دعواش شده بود.آره فقط همون روز عصبانيتشو ديدم و ديدم با مشت کوبيد تو دهن پسره که ولو شد روي زمين...چند دقيقه ي پيشم مثل همون موقع شده بود.در حاليکه فکر ميکنم گوشيمو بدون اينکه نگاش کنم لمس ميکنم.نمي خوام روشنش کنم...نمي خوام جواب آرمينو بدم...آخه...آخه....همه ش تقصير اون بود...اگه موقعي که کيان اينجا بود پيام نفرستاده بود اينطوري نميشد.ولي آخه اون از کجا بايد مي دونست؟نه...نه پونه آرمين مقصر نيست.اين خودتي که مقصري...تويي که باعث اين اتفاق شدي!آره پونه خانوم.خودت اين گندو زدي.خودت...چشمامو ميبندم و گوشي رو که توي مشتم گرفتم فشار ميدم و باز بغض ميکنم و آه مي کشم.لعنت به من...لعنت به من و احساسي که به آرمين دارم...آخه...چرا...خدايا!چرا اينجوري شد؟چرا؟!بازم گريه م ميگيره و سرمو ميندازم پايين و صورتمو با يه دست مي پوشونم و تموم تنم از فشار گريه ميلرزه.به خودم لعنت ميفرستم...به خودم ...بايد بايد مي گفتم...بايد يه آرمين ميگفتم نامزد دارم.بايد بهش مي گفتم و مجبورش مي کردم ديگه بهم فکر نکنه.آره اگه مي خواستم مي تونستم جلوي اين احساسي رو که بين هر دومون به وجود اومده بگيرم اما اين کارو نکردم.من لعنتي اين کارو نکردم...خب...خب همين الان اين کارو ميکنم...الان...سريع گوشي رو روشن ميکنم اما...به خودم ميگم چه فايده؟!با اون وضعي که کيان رفت فکر کنم بايد منتظر اتفاقاي بدي باشم.پس چرا بايد بهش بگم؟!کيان که قضيه رو فهميده و حتما الان تا تهشو هم حدس زده!خب...خب مي تونم براش توضيح بدم.چي؟!چي رو مي خواي براش توضيح بدي؟!چي مي خواي بهش بگي؟!اصلا چه توضيحي داري بدي؟!مي خواي بهش بگي يه نفر دوستت داره و تو هم بهش احساس داري؟!
خب اينو که خودشم از خوندن همون پياما فهميده!
_ پونه!پونه!
صداي مادرمو که ميشنوم يهو از جام ميپرم.با دستپاچگي مي ايستم و دور و برمو نگاه ميکنم.اون...اون نبايد بفهمه گريه کردم.نبايد بفهمه بين من و کيان چه اتفاقي افتاده.تند تند صورت خيسمو خشک ميکنم و ميگم:
_ بله!بله مامان!
در باز ميشه و مادرم مياد تو اتاق:
_ پونه!کيان چش بود؟!چرا تنها رفت؟!چرا اينقدر ناراحت بود؟!
romangram.com | @romangram_com