#پونه_(جلد_اول)_پارت_415

کران تا کران آسمان با من است

_ خب؟

چي مي تونم بگم؟اصلا چي دارم بگم؟حتي نمي تونم انکارش کنم.نه...چطور مي تونم انکار کنم وقتي پيامش توي گوشيم بوده و کيان اونو خونده؟!آب دهنمو قورت ميدم و سکوت مي کنم. بدون اينکه حتي نيم نگاهي به چهره ي عصبانيش بندازم.

_ زود باش حرف بزن بگو اين کيه؟

بازم سکوت ميکنم و هيچي نميگم و اون با صداي خفه اي که ميشه عصبانيت و غيرتو توش تشخيص داد دوباره مي پرسه:

_با توام پونه!

بغض ميکنم و چشمام از اشک خيس ميشن.

_ پونه داري ديونه م مي کني.د يالله حرف بزن بگو اين لعنتي کيه؟

صداش ميلرزه.بدجوري هم ميلرزه و من نمي تونم جوابشو بدم.حتي نمي تونم نگاش کنم.يعني...يعني جراتشو ندارم.سرم پايينه و چشمام پر از اشک.چطور مي تونم بهش اعتراف کنم اون چيزي رو که فکر مي کنه و با چشماش ديده درسته ؟چطور مي تونم بهش بگم من اين مردي رو که برام پيام فرستاده دوست دارم؟جوري که از غصه ش غصه م ميگيره و از درد کشيدنش منم درد مي کشم و حالم بد ميشه ؟!چطور؟!

نمي دونم داره چيکار مي کنه.براي چند دقيقه حتي صداي نفس کشيدنشو هم نميشنوم و بعد از اون ميبينم که کمي خم ميشه.گوشيمو ميندازه جلوي پام و ميره و من بازم نمي تونم تکون بخورم.مي خوام برگردم و صداش کنم ولي براي چي؟

چرا بايد صداش کنم؟!که چي بهش بگم؟نه...بهتره که بذارم بره.شايد اينجوري بهتر باشه.شايد اينجوري از عذاب و گناه منم کم بشه.با چشماي پر از اشک به گوشيم نگاه ميکنم و از خودم مي پرسم حالا چي ميشه؟و بعد به خطاب به خودم جواب ميدم چي مي خواي بشه؟!نميبيني چه طور رفت بيرون؟!نديدي چطور گوشي رو انداخت روي زمين؟!اونقدر عصباني بود اونقدر عصباني بود که...

romangram.com | @romangram_com