#پونه_(جلد_اول)_پارت_413
_ برو آماده شو که بريم بيرون.
سرمو تکون ميدم و ميگم:
_ باشه.بذار برم يه ليوان آب بخورم.
اينو ميگم و براي فرار از نگاهش به آشپز خونه ميرم.گوشيمو که توي مشتمه ميذارم روي کابينت آشپزخونه و ليواني رو از آب گرم شير پر ميکنم و سر مي کشم.بعد ميام بيرون و ميرم توي اتاقم.از صبح منتظرم خبري از آرمين بشه اما هنوز نشده.نمي دونم...نمي دونم...چي به سرش اومده.فقط...فقط خدا کنه حالش خوب باشه.در کمدو باز مي کنم و به چند دست لباسي که دارم نگاه مي کنم اما دلم نمي خواد هيچ کدومو بپوشم و دلم نمي خواد برم بيرون.در کمدو تکون ميدم و فکر ميکنم.شايد بهتره به کيان بگم بيرون رفتنو بذاره واسه يه وقت ديگه.با اين فکر
ميرم سمت در و بازش ميکنم که همينو به کيان بگم اما وقتي ميبينم توي هال نيست يه لحظه مي ايستم.پس کجا رفت؟!
صداش ميزنم:
_ کيان!
ميام توي هال و ميبينم توي آشپزخونه وايساده و ميرم همون سمت و صداش ميزنم:
_ کيان!
بر مي گرده طرفم.اما...لباي به هم فشرده و نگاهشو که ميبينم مي ايستم.با ترديد بهش خيره ميشم و مي پرسم :
_ چيزي شده؟!
romangram.com | @romangram_com