#پونه_(جلد_اول)_پارت_412
_ پس اين دختر خاله ي ما چشه اينقدر گرفته ست؟
مادر مياد توي هال و من ميفهمم توي آشپزخونه بوده و چادرشو که دستشه مي تکونه و جواب ميده:
_ چه مي دونم خاله.از صبح تا حالا ساکت بوده و کم حرف شده.
کيان مي چرخه طرف من و مي پرسه:
_ آره پونه؟
جواب ميدم:
_ چيزي نيست.فقط يه کم حوصله م سر رفته.
لبخند ميزنه و ميگه:
_ خب اين که مشکلي نيست.طبق قرارمون امروز ميريم بيرون مي گرديم .و در ضمن با هم حرف ميزنيم در مورد و تاريخ عقد و عروسيمون هم تصميم ميگيريم.
بهش نگاه ميکنم و مي خوام حقيقتو بگم ولي نگاه مشتاقشو که روي خودم ميبينم لال ميشم.من چطور مي تونم حقيقتو بهش بگم؟!نه...اين کار ازم بر نمياد.
romangram.com | @romangram_com