#پونه_(جلد_اول)_پارت_411
_ چيزي...چيزي نيست.
کيان دستشو مياره جلو.مي دونم مي خواد دستمو بگيره اما منصرف ميشه و مي پرسه:
_ بگو دختر.بهم بگو.اگه از چيزي ناراحتي بگو.
جواب ميدم:
_ نه.نه.من خوبم.فقط يه کم خسته م همين.
يه لحظه بينمون سکوت برقرار ميشه و بعد از اون کيان مي پرسه:
_ نکنه بازم خاله ازت کار کشيده؟
و مادرمو صدا مي کنه:
_ خاله جان شما بازم از پونه کار کشيدين؟
مادرم که نمي دونم از کجا صداش مياد جواب ميده :
_ نه خاله جون چه کاري؟!يه ناهار پختن و ظرف شستن که خستگي نداره.
romangram.com | @romangram_com