#پونه_(جلد_اول)_پارت_403

و صداي پدرو که جوابشو داد:

_ اون دختر منه.ميفهمي يا نه؟

متعجب از اينکه اونا توي اون وقت از روز و با هم برگشته بودن خونه خواستم از اتاق برم بيرون که دستم روي دستگيره ي در خشکيد:

_ چرا اون بايد اينجا بمونه؟!چون مادرش نخواسته نگهش داره من بدبخت بايد جورشو بکشم؟...))

با احساس خيسي آب روي پاهام به خودم ميام و تشتو که آبش سر ريز کرده و روي پاهام ريخته نگاه مي کنم و کلافه از ياد آوري اون روز لعنتي تند وتند مشغول چنگ زدن و شستن لباسا ميشم. و سعي ميکنم ديگه بهش فکر نکنم و چند دقيقه ي بعد وقتي لباسار و ميشورم و پهن ميکنم روي بند رخت با خستگي چراغا رو خاموش ميکنم و بر مي گردم به اتاقم که بخوابم.وقتي ميام توي اتاق و درو پشت سرم ميبندم به مادرم نگاه مي کنم ک غرق خوابه و پتو از روش کنار رفته و با خودم ميگم چقدر به خاطر من زجر کشيد؟چقدر اذيتش کردم؟اون موقع که...

با پشيموني بهش نگاه ميکنم و آه ميکشم و براي اينکه ياد اون روز نيفتم ميرم سمتش.خم ميشم و پتو رو آروم مي کشم روش و بعد براي خودم جا ميندازم و فقط اون موقعست که ياد گوشيم ميفتم و ميرم از توي کيفم برش ميدارم و نگاش ميکنم.پيام اومده.از آرمينه.سريع و دستپاچه و با خوشحالي پيامشو باز ميکنم:

_ سلام.بارانم.آرمين حالش بد شد اينه که من خودم جوابتو دادم.الان بازم بيمارستانه.

با خوندن پيام دلم ميريزه.آرمين...آرمين حالش بده؟!با حالي آشفته و ناباور دوباره پيامو مي خونم و بعد خيره ميشم به يه نقطه ي تاريک از اتاق و دستمو روي قلبم ميذارم که داره محکم به ديواره ي سينه م مي کوبه.سعي ميکنم...سعي مي کنم آرامشمو حفظ کنم و يه پيام براي باران بنويسم.اما موقع نوشتن دستم ميلرزه و گوشي از دستم ميفته روي زمين.انگشتامو فرو ميبرم توي موهام و خم ميشم برش ميدارم.خاموش شده.روشنش ميکنم و در حاليکه راه ميرم يه پيام مي نويسم و ميفرستم:

_ آخه چطور شد که حالش بد شد؟

پيامو که ميفرستم تا برسه دو بار دور اتاق راه ميرم.نمي دونم چيکار کنم.هيچ کاري جز اينکه راه برم از دستم بر نمياد و بالاخره وقتي پيام ميرسه سريع بازش ميکنم و مي خونمش:

_ نمي دونم امروز عصر يهو اينطور شد.قبل اينکه دياليز بشه.

romangram.com | @romangram_com