#پونه_(جلد_اول)_پارت_402


_ نه ممنون.بگيرش.

دستمالو که گرفتم پرسيد:

_ باران اينجاست؟

سرمو تکون دادم و پرسيدم:

_ مي خواي ازش عذرخواهي کني؟

لبخند زد و سرشو تکون داد.گفتم:

- _توي آشپزخونه ست.

- تشکر کرد و رفت سمت آشپزخونه.خوشحال از اينکه آرمين و باران تا چند دقيقه ي ديگه آشتي ميکنن به سمت پله ها رفتم . در همون حال عطر دستمال رو حس کردم و گرفتمش جلوي بينيم .اما وقتي ميرفتم بالا تو راه با نگين برخورد کردم که بهم تنه زد.تازگيا با هم دعوامون شده بود و من به خاطر بي ادبي و زبون درازيش چند تا ضربه ي کف دست زده بودم به کمرش که ادب بشه.

- بي اعتنا بهش از پله ها بالا رفتم و به اتاقم که رسيدم رفتم تو.اما هنوز درو درست پشت سرم نبسته بودم که يهو صداي محکم بسته شدن در خروجي و صداي سيمينو شنيدم:

- _بهم گفته بودي فقط براي يه مدت کوتاه.ولي نگفتي که...


romangram.com | @romangram_com