#پونه_(جلد_اول)_پارت_404
پيامو مي خونم و بغضي که توي گلو دارم ميشکنه.ميرم سمت پنجره و بازش ميکنم.هواي گرم به صورتم مي خوره و اشکام گونه هامو خيس ميکنن.براش مينويسم:
_ حالا حالش خوبه؟
جواب ميده:
_ نه.زياد خوب نيست.هنوز حتي دکترشو هم نديدم .پونه دارم از غصه مي ترکم.
اشکامو پاک ميکنم و مي نويسم:
_ پس خيلي مواظبش باش.ايشالله که حاش خوب ميشه.
براش مي نويسم و ميفرستم.کار ديگه اي جز اين از دستم بر نمياد.پيامو که ميفرستم گوشي رو ميذارم لب پنجره و زل ميزنم به حياط.اگه براي آرمين اتفاقي بيفته...نه...نه...خدا نکنه...بازم بغض ميکنم اما نفس عميقي مي کشم و به پنجره پشت مي کنم.خدايا!آرمينو نجات بده.خودت مواظبش باش.مي دونم دارم گناه بزرگي مرتکب ميشم.مي دونم با فکر کردن به آرمين اشتباه بزرگي مرتکب ميشم و باعث غضب تو ميشم. ولي مي دوني که دست خودم نيست.دلم با اونه و همه ش هم تقصير اين دل لعنتيه.آره تقصير دلمه که به حرف عقلم گوش نميده.خدايا!نه به خاطر من ...بلکه به خاطر خودش...به خاطر باران و آرمان نجاتش بده.
دعا ميکنم.توي دلم دعا ميکنم و آه مي کشم و با قدماي سست و لرزون ميرم سمت در و بازش ميکنم و پا توي هال ميذارم.سرگردون و آشفته دور و برمو نگاه ميکنم.هيچ کاري از دستم بر نمياد.هيچ کاري.براي يه لحظه چشمم به اتاق باباجون ميفته که چراغش روشنه.بي اختيار به اون سمت کشيده ميشم.بعد جلوي در که نيمه بازه مي ايستم و براي چند لحظه به دستگيره زل ميزنم و بالاخره تقه اي به در ميزنم و صداي باباجونو ميشنوم:
_ بيا تو.
درو هل ميدم و ميرم توي اتاق و ميبينم که باباجون نشسته و قرآنو گذاشته جلوش.
romangram.com | @romangram_com