#پونه_(جلد_اول)_پارت_397

باران بدون اينکه نگاش کنه گفت:

_ من نمي خورم.

به ليوان خودم نگاه کردم و فکر کردم بهتره ببرمش براي آرمين.

واسه همين رفتم سمت ماشينش که مژده صدام کرد و پرسيد:

_ کجا پونه جان؟

چرخيدم و با سر به آرمين اشاره کردم.اما مژده گفت:

_ بهتره نزديکش نشي.وقتي ناراحته و کسي دور و برش باشه بدجور ميزنه تو ذوق آدم.

با ترديد بر گشتم و به ماشين آرمين نگاه کردم صداي بنيامينو شنيدم:

_ بهتره برگردي.

خواستم همون کاري رو بکنم که اونا مي گفتن.ولي نفهميدم چي شد و چطور شد که رفتم طرف آرمين.پاهام به فرمان خودم نبودن.آروم رفتم طرفش و وقتي بهش رسيدم.ديدم نشسته و دستمال منو گذاشته روي پيشونيش و يه پاشو از ماشين بيرون آورده و تکون ميده و به صندلي ماشينش يه وري تکيه داده.

جلو رفتم و با يه تک سرفه توجهشو به خودم جلب کردم.خيلي آزروم سرشو چرخوند ونگام کرد.ليوان چاي و قندي رو دستم بود گرفتم سمتش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com