#پونه_(جلد_اول)_پارت_396
_ ناراحت نشو دختر عمو ،تو که ميشناسيش.از يه جايي ناراحت باشه يا هيچي نميگه و تو خودش ميريزه يا عصبانيتشو سر يکي خالي مي کنه.
باران که سرش پايين بود جواب داد:
_ من از اون ناراحت نيستم
اما کاملا مشخص بود که ناراحته و من اينو از قيافه ي گرفته ش مي خوندم.
به امير علي و نويد نگاه کردم.هر دو شون نشسته بودن و چيزي نمي گفتن و همون وقت بود که مژده با يه فلاسک چاي و چند تا ليوان توي يه سبد پيداش شد:
_ بچه ها!بياين چاي.ديگه چيزي نمونده بقيه هم سر برسن.پس تا نيومدن بياين چاي بخورين.
نگاهش کردم.اون تنها کسي بود که ناراحت به نظر نميرسيد .سبدو گذاشت روي زمين و يه ليوانو از چاي پر کرد و داد دست بنيامين:
_ بفرمايين.
بنيامين تشکر کرد و اون نوش جوني گفت و يه ليوانم براي نويد ريخت و يکي هم براي امير علي و بعدش بارانو صدا زد:
_ باران جون!
romangram.com | @romangram_com