#پونه_(جلد_اول)_پارت_395
بعد پتو رو ازم ميگيره و لباساشو عوض ميکنه و ميذاره يه گوشه:
_ اينارم بي زحمت جمع کن مامان.
چشمي ميگم و اونکه دراز ميکشه و پتو رو مي کشه روي خودش. در حاليکه لباساي خودمو عوض مي کنم گوشيمو ميارم بيرون و نگاش مي کنم.هيچ پيامي نيومده.دلم ميگيره و فکر مي کنم حتما ازم ناراحت شده که جواب نميده.نگاهي به لباساي خودم ميندازم و نگاهي به لباساي مادرم و با اين فکر که بهتره بشورمشون همه رو جمع مي کنم و از اتاق ميام بيرون.از هال که چراغش خاموشه و نور چراغ آشپزخونه يه قسمتشو روشن کرده رد ميشم و توي راهرو به باباجون بر مي خورم که مي پرسه:
_ داري ميري لباس بشوري بابا؟
جواب ميدم:
_ آره باباجون.اگه چيزي واسه شستن دارين بدين بشورم.
_ نه باباجون.نمي خواد.دادم مادربزرگت خودش ميشوره.
ميگم:
_ مي دادين خودم.
اما اون از هال رد ميشه و ميره توي اتاق.بازم وضو گرفته که بشينه به قرآن خوندن.چقدر عاشق قرآن خوندنه!خوش به حالش.ميرم توي حياط و لباسارو ميذارم توي تشت و ميشينم روي چهار پايه و شير آبو باز مي کنم و در همون حين که آب لباسارو خيس مي کنه به آرمين فکر مي کنم.چرا بهش احساس پيدا کردم؟دليلش چيه؟آخه چي باعثش شد؟من که هر قدر گذشته رو مرور مي کنم چيزي به نظرم نمياد که باعث شده باشه بهش علاقه پيدا کنم!در حاليکه فکر مي کنم شير آبو آروم مي بندم و زل ميزنم به لباساي خيس شده و بازم اونو به ياد ميارم.اون و خاطراتشو:
((با فاصله ي زيادي از ما نشسته بود توي ماشين و درشو باز گذاشته بود.داشتم از دور نگاش مي کردم.باران نشسته بود روي يه صندلي و ساکت بود.بقيه ي بچه ها هم.اما اين سکوت خيلي هم طول نکشيد و بالاخره بنيامين رو به باران گفت:
romangram.com | @romangram_com