#پونه_(جلد_اول)_پارت_398


_ چاي آوردم.

قلبم تند ميزد و فکر مي کردم الانه که بزنه زير دستم و چاي بريزه .ولي اون ليوانو ازم گرفت و با صداي آرومي تشکر کرد:

_ ممنون.

دستمال منو گذاشت روي زانوش و يه کم از چاييشو مزه کرد.دستامو پشتم گرفتم و با پا روي زمين خط کشيدم.بعد گفتم:

_ نبايد...

هنوز اين کلمه از دهنم بيرون نيومده بود که دوباره نگام کرد.حرفمو خوردم و ساکت شدم.پرسيد:

_ نبايد چي؟

سرمو انداختم پايين و خيلي ملايم گفتم:

_ نبايد با باران اونجوري حرف ميزدي.

هيچي نگفت و زل زد به رو به روش.مدت کوتاهي وايسادم و وقتي ديدم هيچي نميگه سرمو انداختم پايين و خواستم برم که گفت:


romangram.com | @romangram_com