#پونه_(جلد_اول)_پارت_393
_ اين يعني پونه جون ميشه گوشيتو با مال من عوض کني؟
کاوه اين جله رو که به زبون مياره خطاب به من ميگه:
_ گولشو نخوريا پونه.اينو دادم واسه خودت به هيشکي هم نميديش.حتي کيان.
کيان مي خنده و و کتايون با حرص ميگه:
_ حالا انگار اين گوشيه چه تحفه اي هست!
کاوه با خنده ميگه:
_ فعلا که چشمت دنبالشه.
از حرفش خنده م ميگيره و ذوق زده از داشتن يه گوشي جديد ياد آرمين مي افتم.بيچاره حتما تا الان خيلي نگرانم شده!با اين فکري که به ذهنم راه پيدا مي کنه و با ياد آوري دوباره ي آرمين در حاليکه کنار کيان نشستم.يه حس عذاب و ناراحتي آزارم ميده.به کيان نگاه مي کنم که مشغول حرف زدن با کاوه شده و از خودم مي پرسم من دارم چيکار مي کنم؟!کنار کيانم و نامزد اون بعدش دارم به يکي ديگه فکر مي کنم؟!اين يعني چي؟!چه معنايي مي تونه داشته باشه جز خيانت؟!چرا...چرا من نمي تونم اين احساسي رو که به آرمين پيدا کردم از ذهنم و دلم بيرون کنم؟!آخه چرا نميشه؟!
گوشي رو با اين فکرايي که توي ذهنم مي چرخن روشن مي کنم و به محض روشن شدنش چند تا پيام پشت سر هم ميرسن.اما خوشبختانه رو سايلنته و صداي زنگشو کسي نميشنوه و هيچ کس هم سوال نمي کنه اين کيه که مجبور بشم دروغ سر هم کنم.
(2)
به خونه که ميرسم همين که پا توي اتاقم ميذارم به جاي عوض کردن لباسام شروع مي کنم به نوشتن پيام براي آرمين.پيامايي که فرستاده بود نشون ميدادن چقدر نگران شده و ترسيده به خاطر خاموش بودن گوشي و در دسترس نبودنم.پس بايد از نگراني درش بيارم:
romangram.com | @romangram_com