#پونه_(جلد_اول)_پارت_392
_ باشه.فعلا اينو داشته باشه.
و رو ميکنه به من و ميگه:
_ بگيرش خواهري.دست داداشتو رد نکن.
از حرفش حس خوبي بهم دست ميده و لبخند ميزنم و توي دلم خطاب بهش ميگم:
_ کاش واقعا داداشم بودي.
و نگاهم در همون حين به شراره ميفته که ساکت و صامت مارو نگاه مي کنه و سرمو ميندازم پايين و از کاوه تشکر مي کنم:
_ ممنون.
_ خواهش ميکنم.قابل شما رو نداره زن داداش.
باز ميگه زن داداش و من مي دونم داره بدجنسي مي کنه و هيچي نميگم و اين وسط کتايون با حسرت ميگه:
_ خوش به حالت پونه.من هر قدر به اين کاوه گفتم بيا گوشيتو با مال من عوض کن قبول نکرد که نکرد ولي الان گوشي خودشو داد به تو.
romangram.com | @romangram_com