#پونه_(جلد_اول)_پارت_389

کاوه يه نگاه به من و کيان ميندازه و ميره سمت سفره و در حاليکه پارچو ميذاره روي سفره ميگه:

_ چيکار مي کنم؟الان بت ميگم چيکار مي کنم.

بعد با يه جهش خودشو ميرسونه به در آشپزخونه که من با خنده جيغ مي کشم و کيانو صدا مي کنم:

_ کيان کمک.

_ د چرا فرار مي کني وايسا تا بهت بگم.

صداي خنده و جيغ و داد ما بلند ميشه و من که از دست کاوه فرار کردم به کيان پناه ميبرم و پشتش قايم ميشم و کيان جلوي برادرشو ميگيره :

_ پونه در رو من جلوشو گرفتم.

شيطنت همه مون گل کرده و عجيب احساس خوشي مي کنم اما يه چيزي از ذهنم مي گذره و ميگه اين خوشيا پايدار نيست.اما بهش اعتنا نمي کنم و فکر ميکنم هميشه هست.هميشه همه چيز همينطوري قشنگه و لحظه ها همينطور شاد و قشنگ براي ما سپري ميشن.همينطور شاد و قشنگ...

بالاخره شوخي و خنده هامون تموم ميشه و همه دور سفره جمع ميشيم واسه خوردن شام و بازم من و کاوه سر به سر هم ميذاريم و با هم شوخي مي کنيم.تمام اين که مدت من و کاوه و کيان و کتايون خونه رو رو سرمون گذاشته بوديم شراره مثل هميشه ساکت فقط نگاهمون مي کرد و هيچي نمي گفت .من نمي فهمم اين چرا ينجوريه؟

بعد از شام وقتي دور هم نشستيم و مشغول حرف زدن شديم بازم شراره ساکت کنار مادرجون ميشينه و به جمع چهار نفره ي ما نمياد و وقتي من از کتايون در گوشي مي پرسم:

_ کتي!شراره...

romangram.com | @romangram_com