#پونه_(جلد_اول)_پارت_390
کتايون حرفمو قطع مي کنه و ميگه:
_ ولش کن تو که مي دوني اخلاقش اينجوريه.خودشو واسه ما ميگيره خيال مي کنه خبريه! اصلا نمي فهمم چرا کاوه اونو از بين اين همه دختر انتخاب کرده ؟!نمي فهمم عاشق چيش شده؟اونقدر سرد و يخ و مغروره که نميشه دو دقيقه باهاش حرف زد!جوريه که اصلا باهاش راحت نيستم.هميشه هم به نظرم اومده که از بچه ها بدش مياد و همينه که بعد از چهار سال زندگي با کاوه هنوز بچه دار نشده.به خونواده ي خودش که ميرسه خنده از لبش دور نميشه ولي توي جمع ما که ميشينه ساکت ميشه!
مي خوام حرف بزنم که کاوه صدام مي کنه:
_ پونه!
سرمو مي چرخونم طرفش و ميگم:
_ هان!
سيم کارتشو از توي گوشيش بيرون مياره و يه سيم کارت ديگه ميذاره توش و سرش ميده سمت من:
_ اينو بگير مال تو.
با تعجب به گوشي نگاه ميکنم و مي پرسم:
_ اين...براي چيه؟!چرا ميديش به من؟!
romangram.com | @romangram_com