#پونه_(جلد_اول)_پارت_385
و بدون اينکه منتظر جوابي از طرفش باشم ميرم به آشپزخونه اما کتايون که داره دوغو توي پارچ بلوري ميريزه با ديدن من با اعتراض ميگه:
_ تو چرا امدي اينجا؟برو بشين.
جواب ميدم:
_ مي خوام کمک کنم.
کتايون با همون لحن معترض ميگه:
_ کمک چيه؟برو بشين.من هستم به مامان کمک مي کنم.
جواب ميدم:
_ خب منم کمک مي کنم.
و ميام توي آشپزخونه و به کاوه که نشسته و ظرف سالادو گذاشته جلوش و داره ناخنک ميزنه نگاه مي کنم:
_ خل ديوونه!
نگام مي کنه و يه دونه خيار بر مي داره:
romangram.com | @romangram_com