#پونه_(جلد_اول)_پارت_383
جواب ميدم:
_ نه خاله جون خوبم.
بعد صداي کاوه رو از پشت سرم ميشنوم:
_ بفرما نگفتم حالش خوبه و بي خودي شلوغش کردي؟حالا هي بگو...
خاله که نگاهش از من متوجه اون شده ميره سمتش و کاوه ميگه:
_ يا خدا اومد.
و از دست مادرش در ميره که با اين کارش همه مونو به خنده ميندازه و خاله با خنده ميگه
:_ از دست تو کاوه با اين کارات.پس تو کي مي خواي بزرگ بشي؟
بعد رو مي کنه به ما و ميگه:
_ بريد بشينين تا من سفره رو بندازم شامو بکشم.
کيان بهش رو مي کنه و مي پرسه:
romangram.com | @romangram_com