#پونه_(جلد_اول)_پارت_376


اينو ميگه و بسم لله ميگه و بعد از رو به کيان و مادرم ميگه:

_ بياين محکم بگيرينش تا پاشو جا بندازم.

کيان و مادرم محکم منو ميگيرن و يهو درد وحشتناکي توي پام ميپيچه و صداي جيغم بلند ميشه و صداي وحشتناکي از پام در مياد و باعث ميشه گريه م بگيره.مادرم که از پشت محکم منو گرفته بغلم مي کنه و صداي مادرجونو ميشنوم که ميگه:

_ تموم شد.شراره مادر خميرو که پختي با يه پارچه ي تميز از تو کمد اتاق آخريه برام بيار.

چند دقيقه ي بعد بالاخره کار مادرجون با پاي من تموم ميشه و گرده ي نون پر از نمکي رو که داغه به پام مي بنده و يه دستمال دورش ميبنده:

_ يه مدت صبر کني مي توني پا شي راه بيفتي.

کيان که اصلا چشم از من بر نمي داره رو به مادرجون مي پرسه:

_ يعني پاش خوب شد؟

مادرجون تشت و کتري رو بر ميداره و جواب ميده:

_ آره مادر.فقط بذار يه کم همينجا بشينه .بعد خودش راه ميفته.


romangram.com | @romangram_com