#پونه_(جلد_اول)_پارت_377
کيان نفس راحتي مي کشه و بازم به من نگاه مي کنه.جوري نگام مي کنه که قلبمو به تپش وادار مي کنه.و کاري ميکنه که به فکر فرو برم و از خودم بپرسم اون که اين همه بي قرار منه.دوستم داره و از درد کشيدنم بي تاب ميشه! چرا نمي تونم عاشقش باشم؟!چرا؟!از خودم مي پرسم و چشم مي گردونم و يهو چشمم به گوشيم ميفته که افتاده يه طرف و چند تيکه شده.
فصل دوازدهم
(1)
پام ديگه درد نمي کنه .کنار کيان قدم بر مي دارم و اگر چه کمي مي لنگم اما دردي رو احساس نمي کنم.اين خواست خود کيان بود که مادرم و بقيه جلوتر برن خونه ي خاله و ما دو نفري وقتي درد پام تموم شد بيايم.توي تاريکي و زير نور تيراي چراغ برق قدم ميزنيم وهيچ کدوم حرفي نميزنيم.من تو فکر گوشيمم که شکسته . نمي دونم با وجود اين اتفاق چطور مي تونم با آرمين تماس بگيرم .نمي دونم اگه اون پيام بفرسته و زنگ بزنه و جوابي از طرف من بهش
نرسه چي فکر مي کنه و چه احساسي پيدا مي کنه؟!
به جوي آبي که از کنارش رد ميشيم نگاه مي کنم و با خودم فکر مي کنم و به هيچ نتيجه اي نميرسم.
_ پات که ديگه درد نمي کنه؟
از سوال کيان به خودم ميام و خيلي کوتاه و مختصر جواب ميدم:
_ نه.
همين موقعست که صداي زنگ گوشيش بلند ميشه و صداشو ميشنوم که ميگه:
_ الو جانم مامان بگو.
romangram.com | @romangram_com