#پونه_(جلد_اول)_پارت_375
_ نه خوبم.
ديگه چيزي نمي گه و مادرم که با آب گرم و يه تشت مياد پا ميشه و کنار ميکشه.با ديدن تشت و کتري آب گرم ضربان قلبم از ترس بالا ميره و با صداي لرزوني ميگم:
_ من مي ترسم.
اما مادرجون با همون آرامشش جواب ميده:
_ بچه که نيستي مادر!ماشالله هزار ماشالله واسه خودت خانومي هستي. بيست سالته.
مادرم هم ميگه:
_ هر کي خربزه مي خوره پاي لزش ميشينه.سر به هوايي و شيطوني کردن اين چيزا رو هم داره.
مادرجون در تاييد حرفاي مامان سرشو تکون ميده و پامو ميذاره توي تشت و ميگه:
_ پوران مادر آب بريز.
مادرم آب گرمو ميريزه روي پام و مادرجون آروم آروم بهش دست مي کشه و ماساژش ميده .با هر بار ساييدنش و ماساژش درد مياد و ميره و دل من هر بار ميريزه و هي مي خوام پامو از دست مادرجون بکشم بيرون ولي نميذاره و هي ميگه:
_ آروم باش مادر.
romangram.com | @romangram_com