#پونه_(جلد_اول)_پارت_370


_ ماشالله ماشالله به عروس خانوم. بچه شدي؟

جواب ميدم:

_ من بچه نيستم مادرجون.اين کاوه خانه که اذيت کرد.منم تلافيشو سرش در آوردم.

اينو که ميگم صداي زنگ در بلند ميشه و من که مي دونم کيانه از پشت مادرجون ميام بيرون و مي دوم سمت در.کاوه دنبالم مياد.صداش شوخ و خندونه و منو بيشتر مي خندونه:

_ وايسا تا بهت بگم بچه پر رو.

مي خندم و از راهرو رد ميشم ولي يهو دردي توي پنجه ي پام مي پيچه و مي خورم زمين.و آخم بلند ميشه.

داغي عجيبي توي پام احساس ميکنم و از درد نفسم بند مياد واشک توي چشمام جمع ميشه...پامو ميگيرم و صداي ترسيده ي کاوه رو ميشنوم:

_ چي شد؟!

با صداي ضعيفي جوابشو ميدم:

_ پام..


romangram.com | @romangram_com