#پونه_(جلد_اول)_پارت_365

_ امروز مي خواستم بعد از ظهر بيام پيشت ولي فرصت نکردم.

لبخند ميزنم و آهسته ميگم:

_ اشکالي نداره.

_ الانم که خواستم بيام مادرم نذاشت.گفت مي خواد دعوتتون کنه بياين اينجا.

گفتم بهتون زنگ بزنم بگم آماده بشين که بيام دنبالتون.

مي خوام حرفي در جوابش بزنم که کاوه صدام ميزنه:

_ پونه!پونه!بيا ملحفه ها رو برات اتو کردم.

و پشت بندش در اتاق باز ميشه و مياد تو:

_ پونه!

گوشي به دست مي چرخم سمتش و کيان مي پرسه:

_ اين کيه صدات مي کنه؟!

romangram.com | @romangram_com