#پونه_(جلد_اول)_پارت_363
_ خيله خب..خيله خب...من تسليم.هيچي نميگم.
باز صداي زنگ گوشيم بلند ميشه.نگاش مي کنم.کيانه که داره زنگ ميزنه.گوشي رو بر مي دارم و همزمان اتو رو ميگيرم سمت کاوه:
_ بيا اينا رو اتو کن تا من برگردم.
_ من؟من چرا اتو کنم؟هاي؟
هيچي نمي گم و ميرم توي اتاق باباجون که توي اون ساعت از روز کاملا خالي و خلوته و جواب تماس کيانو ميدم:
_ الو!
_ الو سلام پونه جان.کجايي؟چرا اينقدر دير جواب دادي؟!
پونه جان!چقدر شنيدن اين کلمه برام خوشاينده!با کمي تاخير جواب ميدم:
_ ببخشيد کيان دستم بند کاري بود.
_ چيکار مي کردي؟
_ هيچي اتو مي کردم.
romangram.com | @romangram_com