#پونه_(جلد_اول)_پارت_362


کلافه نگاش ميکنم و مي پرسم:

_ ميشه اينقدر مزاحم نشي و تنهام بذاري؟نميذاري به کارام برسم.

هيچي نميگه و خطاب بهش ميگم:

_ هميشه عين بچه ها رفتار مي کني .مثلا سي و دو سالته و زن داري؟!يه کم از اون داداشت ياد بگير.

اين حرف کاملا بي اختيار از دهنم بيرون مياد و از به زبون آوردنش پشيمون ميشم.

با حرف من صداي خنده ي کاوه بلند ميشه:

_ نه بابا!از همين الانم که...

اتو رو ميگيرم سمتش و تهديدکنان ميگم:

_ کاوه!

دستاشو به حالت تسليم جلوش ميگيره و ميگه:


romangram.com | @romangram_com